رضا قليخان هدايت

1566

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چو فرمود و نامه نوشتند زود * فرستاده برجست و آمد چو دود چو باد دمنده همىشد دوان * چنين تا درآمد بر پهلوان به دو نامه بسپرد و پيغام شاه * بداد آنچه بودش نهان با سپاه برستم چو برخواند نامه دبير * به دو شاد شد مرد دانش‌پذير ز چيزى كه بودش بگنج اندرون * ز خفتان و از خنجر آبگون ز كافور و از مشك و از عود تر * هم از عنبر و گوهر و سيم و زر كمرهاى زرين و زرين ستام * ز ياقوت سيراب و زرين دو جام همه پاك رستم به بهمن سپرد * سراسر بگنجور او برشمرد تهمتن دو منزل بيامد به راه * پس او را فرستاد نزديك شاه يل شاهزاده ز زابل برون * همىآمد و ديده‌ها پر ز خون ز بهمن خبر يافت گشتاسب شاه * كه آمد نبيره ز زابل به راه پذيره فرستاد جاماسب را * كه دستور بد شاه گشتاسب را چو گشتاسب روى نبيره بديد * شد از آب ديده رخش ناپديد به دو گفت اسفنديارى تو بس * نمانى جز او را بگيتى بكس ورا ديد روشن‌دل و ياد گير * ازآن‌پس همىخوانديش اردشير گوى بود با زور و گيرنده دست * خردمند و دانا و يزدان‌پرست چو بر پاى بودى سرانگشت او * ز زانو فروتر بدى مشت او همىگفت كاينم جهاندار داد * غمين بودم از بهر تيمار داد سپاسم ز يزدان كه آن بيخ سست * شد از وى يكى شاخ فرخ برست چو گم شد سرافراز رويين‌تنم * بماناد تا جاودان بهمنم سرآمد همه كار اسفنديار * كه جاويد بادا تن شهريار